تبلیغات
Sichul Fanclub - well comeback mr SIWON4
نویسنده :arin sj
تاریخ: جمعه 27 مرداد 1396 03:00 ب.ظ
و هم اینک شاهد پست بعدی میباشید
یک داستان کوتاه به سبکی کاملا جدیده!
امیدوارم ازش خوشتون بیاد...
آها نویسنده هم خواست که پنهان بمونه!

برای خوندن داستان بوفرمایید ادامه مطلب....











هِی رییس ماشی
هرچند تو این مدت فرصت کافی داشتی و حتی بیشتر از قبل دیدمت ، ولی خوشحالم که بالاخره تموم شد و برگشتی .
حالا میتونی اون حرفای حوصله سر بر و به هربهونه ای بزاری اینستا و ملت و موعظه کنی .
یا باز هم به بهونه تنبلی ریشات و نزنی و دلبری کنی و باهم به غرلند طرفدارا بخندیم.
هی صبر کن ببینم ...چرا هربار طرفدارا به خاطر موهام غر میزنن سرزنشم میکنی ولی درمورد ته ریشت اینطور نیست؟؟؟؟ ..اوه واقعا که ...

 با اینکه تموم شد ، ولی هربار یادش میفتم به خاطر رفتنت اونطوری جلوی طرفدارا.......
اه شیوون... لعنت به قوانین مزخرفه.........
 امممم لعنت به ....
به مزخرفایی که قوانین محترممون رو رعایت نمیکنن...
خب ما هنوز کامبک ندادیم و من واقعا قصد ندارم گند بزنم به اوضاع.

خب، حالا مرد شدی شیوونی؟؟ یعنی مردتر از قبل؟؟؟ اگر اینطوره خدا به دادم برسه

درسته هربار میگفتم دلم واسه استیج تنگ شده نه تو ...ولی ...راستش... دلم واسه استیجی که باهم باشیم تنگ شده ... به زودی باز هم میتونیم.
شیوونی ، ما باید حالاحالاها کنارهم باشیم مگه نه؟؟؟.

ااااه مسخره اسسس
.
.........
کاغذ مچاله شده رو پایین آورد و به نوشته های خط خورده اش خیره ماند.. لبخندی عمیق و پر عشق بر لبان شیوون نقش بسته بود .. دیدن احساس هیچل که میدانست هیچ وقت  از زبان خودش اینطور نخواهد شنید اشک شوق به چشمانش میاورد.
سربازی شروع جدایی های غیرمعمول بود و پایان فعالیت های پر عشق و شوری که با آن بزرگ شده بودند.
فاصله گرفتن از روابطی محکم و پایان ناپذیر ... سخت بود این دوری .برای خودشان و طرفدارانشان.
موضوع فقط دیدار نبود ...دلتنگ زندگی عادیشان بودند ، دلتنگ کار و برنامه های فشرده و طاقت فرسا.دلتنگ شادی ملاقات با هزاران طرفدار مشتاق ، دلتنگ انرژی غیرقابل کنترل بچه ها، شوخی ها، سربسر گذاشتن ها ، شیطنت ها اشک های شوق و قهقهه های لذتبخش کنار یکدیگر .
دلتنگ روزهای خوش زندگی روزمره شان بودند.
و حالا جملات هیچل روی کاغذ نشان میداد دلتنگی او را هم بی تاب کرده ، آنقدر که دست به قلم شود و برای او نامه بنویسد و احساسش را هرچند به زبان خودش ابراز کند.
خوشحال بود نامه نصفه نیمه هیچل را پیدا کرده وگرنه از چروک های کاغذ و خط هایی که چپ و راست روی نوشته ها کشیده بود نشان میداد قرار نبوده این نامه هیچ وقت به دستش برسد .
باید جبران میکردند ، تک تک لحظات از دست رفته ۲۱ ماه گذشته را.
باید بازهم کنار هم روزهای خوشی میساختند،  به خاطر گروه، خودشان و طرفداران وفادارشان.
نگاهی به ساعتش انداخت ، فرصت زیادی نداشت، قرارهای کاریش شروع شده بود .
سراغ کشوی میز کوچک کنار تخت رفت تا دنبال چیزی بگردد.
.............................

چقدر خسته بود..دلش فقط استراحت میخواست .
هیجان برگشتن شیوون و برنامه کاری فشرده که هیچ وقت اجازه نمیداد یک دل سیر با هم باشند ، انرژی اش را گرفته بود .
صبح با اینکه دلش نمیخواست ، شیوون که هنوز خواب بود را ترک کرده تا به برنامه روزانه اش برسد .
و حالا بعد از فیلمبرداری های طولانی برگشته بود ..میدانست شیوون نمیتواند آن شب هم کنارش بماند.
اما اگر میماند مطمئنا خستگی را فراموش میکرد و باز هم تا صبح بیدار میماندند و به جبران روزهای گذشته  و باخیال یکدیگر را در آغوش میگرفتند و  راحت حرف میزدند و.....
چیزی تا صبح نمانده بود...آماده میشد برای استراحتی چند ساعته ، در اتاق را بسته بود تا هیبوم مزاحم خوابش نشود.
دراز کشید و پتو را بالا آورد . گوشی موبایلش که دیگر حوصله چک کردنش را نداشت  روی میز کوچک کنار تخت گذاشت که تکه کاغذی کنار آباژور توجهش را جلب کرد .

یادش نمی آمد قبلا چیزی روی میز جا گذاشته باشد .. نیم خیز شد و به آرنجش تکیه داد تا از روی میز بردارد.
کاغذ تا شده که به نظر میرسید قبلا مچاله شده باشد . کنجکاو تر شد .. نشست و کاغذ را باز کرد ...
با دیدن نوشته های روی کاغذ لحظه ای چشمانش را بست و شرمگین از اینکه کار شیوون باشد لبخند خجلی زد .
نامه خودش بود که زیر بالشتش مخفی کرده بود و میخواست سربه نیستش کند.
حتما شیوون نامه را دیده . کاش حداقل در جیبش یا کمد میگذاشت... چطور فکر کرد زیر بالشت تخت مشترکشان مخفیگاه خوبیست؟؟
دستخط شیوون پایین صفحه بعد از خط خطی های خودش نظرش را جلب کرد ..عجله داشت ببیند شیوون چه برایش نوشته.. با اشتیاق شروع به خواندن کرد :
البته عزیزم
ما همیشه باهمیم
حتی اگر دور از هم باشیم
حتی اگر فرصت کافی برای دیدن هم نداشته باشیم.
ما همیشه با هم میمونیم هیچل.
با هم میمونیم و همه چیز رو بهتر از قبل میسازیم .
دوستت دارم رلا .
رئییس ماشیوون
.
.

موضوع: داستان کوتاه،

جستجو در وبلاگ
درباره من
تو که باشی
همه چیز آنقدر خوب است
که اصلا زمان را از دست میدهم
یکهو به خودم می آیم و میبینم
به چشمانت خیره شده ام و لبخند میزنم!
تو که باشی
اصلا دنیای من رنگ دیگری دارد!
آسمانم هم رنگ چشمانت میشود
و خورشید را میتوانم لا به لای
موهای طلایی رنگ ات پیدا کنم!
تو که باشی
اصلا هیچ غصه ای
جرات وارد شدن به زندگی ام را ندارد!
من با تو خوب ترین حالی را دارم
که یک آدمیزاد میتواند داشته باشد!

ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :




  • استفاده از مطالب کدامیک برای شما راحتتره ؟