تبلیغات
Sichul Fanclub - داستان کوتاه(قفس)
نویسنده :arin sj
تاریخ: یکشنبه 10 اردیبهشت 1396 09:00 ق.ظ
سلام سلامممممممم!حالات و احوالتتون...؟!
تعجب نکنید...درست میبینید...داستان کوتاههه!خودم نوشتمش!
گفتم ی حرکت بزنم بعد از یک مدت ببینم چقدر استقبال میکنید!هرچقدر استقبال ها بیشتر ، دوباره زدن چنین حرکتی هم زودتر
حداقل یه ده نفر نظر بزارن بابا اینو که دیگه مستقیما همینجا میخونید!
خببببب امیدوارم دوستش داشته باشید و اوه بنا بر دلایل ا.م.ن.ی.ت.ی برید ادامه...مرسی بوس بوس






ظرف غذا را آرام به سمت قفسی که ساخته ی دست خودش بود برد.

پسرک درون قفس کز کرده و پشت به او نشسته بود.با صدای خش دار و کلفتش سکوت آنجا را شکست:بیا...باید غذا بخوری...!

پسرک بی توجه به حرف او به خلوت خودش پرداخت.

قفل در را باز کرد و آرام داخل شد.

با شنیدن صدای لولا های در ترسید و خودش را عقب تر کشید.

نزدیک پسرک بی پناه شد که تمام سعیش را میکرد از او دور شود و اسمش را صدا زد:هیچول...غذا...!

صدای آرام پسرک پیچید:میل ندارم...!

نزدیکش شد.بدن نحیف و لاغرش که در پیراهنی کوتاه و ابریشمی قرار گرفته بود را به راحتی به سمت خودش برگرداند.در چشمان وحشت زده ی او خیره شد و خنده ای ترسناک کرد:اما باید بخوری پرنده کوچولو...!نباید ضعیف بشی...!نمیخوام از دستت بدم...!

اشک در چشمهای درشت هیچول حلقه زد:داری اذیتم میکنی...!چرا نمیزاری از این جا بیام بیرون...؟!

شیوون چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید.بعد از اندکی آنها را باز کرد و با نگاه سردش به هیچول خیره شد:چون ترکم میکنی...!من از تنها شدن...میترسم...!

هیچول آرام و با احتیاط نزدیک شیوون شد.نمیخواست عصبانی اش کند پس تمام سعیش را میکرد تا درست رفتار کند:اما من...قول میدم که...تنهات نزارم...!

شیوون با عشق به هیچول خیره شد.آرام دستش را پیش برد و با انگشت هایش بر گونه های نرم هیچول کشید:نمیتونم بهت اعتماد کنم...!

هیچول از روی ناراحتی لبانش را جمع کرد و خودش را عقب کشید.نگاهش را از شیوون گرفت و در عوض به زمین نگاه کرد.

شیوون غذای هیچول را جلویش گذاشت:بخور...!

و از جایش بلند شد تا آنجا را ترک کند.هیچول سریع نزدیک شد و دستش را گرفت:خیلی خب ...دیگه چیزی نمیگم...!فقط...نرو...خواهش میکنم...!

به سمت هیچول برگشت.از آن بالا چشمان پر از خواهش هیچول و بدن زیبایش که از زیر آن لباس نازک معلوم بود زیبایی چند برابر داشت:میترسم...!تنهام نزار...!

شیوون دوباره نزدیکش شد.رو به روی هیچول نشست.آرام دست در موهایش کشید و لبخندی از روی محبت زد:از چی میترسی پرنده کوچولوی من...؟!تو مال منی...!نمیزارم کسی اذیتت کنه...!

هیچول بغض کرد:بغلم کن...!

شیوون جلو رفت و آرام او را در آغوش کشید.لبش را به گردن هیچول چسباند و شروع به کشیدن نفس هایی عمیق کرد.

نفس های داغ شیوون که بر روی گردنش پخش میشد بدنش را به لرزه می انداخت.عاشق شیوون بود!دیوانه وار!این حس متقابل بود واین را میدانست!برای همین شیوون او را زندانی کرده بود!که هیچوقت ترکش نکند و تنهایش نگذارد!

اما او میدانست این اتفاق هیچوقت نخواهد افتاد.او به شیوون معتاد بود!مثل کسی که جانش به دیگری وابسته باشد:بب/وسم...!

شیوون سرش را پس کشید.با علاقه نزدیک هیچول شد و لب/هایش را به ل/بهای او رساند.با ولع و وحشیانه شروع به بو/سیدن هیچول کرد.

او را میخواست!تمام او را برای خود میخواست!نمیخواست حتی یک نفر غیر از او هیچول را ببیند و خواستارش شود!هیچول فقط مال او بود!همه اش مال او بود!

بو/سه ها شدت بیشتری گرفت و هر دوی آنها میدانستند سر انجام این بو/سه شروع عشق/ بازی دیگری برای آنها خواهد بود...!


arin_sj



این عکسا رو از روی گیف گرفتم!
اما هرکاری کردم نتونستم به همون حالت گیف از تلگرام بیارمشون حوصله ام نداشتم برم سراغ برنامه هایی که گیف سازن در نتیجه به حالت ویدیو آپشون کردم گذاشتم خواستید دان کنید زیادم حجم ندارن در حد همون گیفن!


گیف


گیف
جستجو در وبلاگ
درباره من
تو که باشی
همه چیز آنقدر خوب است
که اصلا زمان را از دست میدهم
یکهو به خودم می آیم و میبینم
به چشمانت خیره شده ام و لبخند میزنم!
تو که باشی
اصلا دنیای من رنگ دیگری دارد!
آسمانم هم رنگ چشمانت میشود
و خورشید را میتوانم لا به لای
موهای طلایی رنگ ات پیدا کنم!
تو که باشی
اصلا هیچ غصه ای
جرات وارد شدن به زندگی ام را ندارد!
من با تو خوب ترین حالی را دارم
که یک آدمیزاد میتواند داشته باشد!

ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :




  • استفاده از مطالب کدامیک برای شما راحتتره ؟