تبلیغات
Sichul Fanclub - Fluency-season2
نویسنده :arshin 3
تاریخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 01:34 ب.ظ
سلام وقتتون بخیر!
از طرف آرشین اومدم بهتون پیام بدم که بنا به درخواست نویسنده داستان از این به بعد به جای وب توی چنل مخصوص آرشین آپ میشه!
آدرس چنل و همچنین تلگرام شخصی آرشین رو میدم بهتون که مستقیما در ارتباط باشید!
در رابطه با دوستایی هم که تلگرام ندارن فایل کامل شده ی داستان رو براتون توی وب حتما قرار میدم پس نگرانش نباشید!
تمام این موارد راجب اون یکی داستان آرشین(محکومه ی آبی)هم صحت داره!

https://telegram.me/arshin3_fiction

آیدی آرشین:@arshin102



part1

part2

part3

part4

part5

part6

part7

part8

part9

part10

part11

part12

part13

part14

part15
-یونهو از تیمارستان منتقل شدم به یه تیمارستان دیگه...

-این چرا از بقیه جداست؟!...
-اون پرونده مربوط به چوی شیوونه...کسی که ده ماه پیش بدون هیچ توضیحی اینجا بستری شد...

-اتاق تاریکیه...نمیترسی اینجا؟؟؟...اوه پسر اینجا وهم انگیزه...
-گمشو بیرون!..

-بالاخره اومدی؟!...عشقم؟...
-دلت میخواد ببینیش؟!...
-بیرون!...
-هی پسر...یهو چت...
-میگم گمشو بیرووون...

-میشه...سیگارمو..خودت بیاری؟!...
-و چرا؟!...
-چون میخوام به چشمهات نگاه کنم!...

-من ورنونم...هانسول ورنون...
-ورنون؟...
-درسته...
-اسم گربه ی من...قشنگ تر بود!...

-دکتر بیمار اتاق 82...
-بگو چیشده؟؟..اتاق 82 چی؟...
-از خواب پرید و وقتی دید شما نیستید داد و فریاد کرد و مجبور شدن با زنجیر به تخت ببندنش چون میخواست بره دنبال کسی...

-میدونی ورنون شی...بعضی چیز ها هستن که نیاز شدیدی به بیانش هست..اما کسی نیست که بخواد اون حرفها رو بشنوه...من هیچ وقت ابایی از زدن حرف نداشتم اما کسی نبود که بخواد باهام حرف بزنه...من تنها تر از اونی ام که فکرشو بکنی!...

-اولین روزی که معنای کلمه ی دیوونگی رو حس کردم،یک روز سرد توی یک روز زمستونی بود...

-احساس میکنم...عاشقت شدم!...بیشتر و ...بیشتر و...بیشتر...
-بهم بگو یونهو...بگو چیشده.
-من...میترسم...داره دوباره...تکرار میشه..و اینبار...من نمیبازم!...

-بازم...
-چی بازم؟!..
-باز هم...نوازشم کن...

-امان از وقتی که کنترل قلب و درجه ی احساساتت از دست بره...دیگه چیزی به اسم من نمیشناسی...فقط میگی کاری کنم که اون خوشحال شه..اون راضی شه..اون ناراحت نشه..اون از من خوشش بیاد...و من همین شده بودم...من برده شده بودم...

-ورنون شی...
-هوم؟!...
-اگر من بخوام که داشته باشمت...جوابت چیه!؟...
-چی؟؟؟؟...
-اگر ازت درخواست کنم که برای من بشی قبول میکنی؟!...

-نمیخواستم اذیتت کنم...برای همین میگم که باید احساساتت رو کنار بزاری...
-دیگه..دیگه احساسم رو پس نزن...بزار خودم با خودم کنار بیام...بزار..بزار که عاشقت بشم!!...

-تو نمیخوای من رو بشوری؟؟...
-من تحریک شدمممم!!...

-تو دیگه چرا گریه میکنی؟!...
-من..من عاشقتم...من دوستت دارم...باشه؟؟؟..من میخوامت شیوون..
-باشه...
-اجازه میدی...مگه نه؟!...
-آره...تو صادقی...تو هیچول نیستی و من میتونم بهت اعتماد کنم..


نمایش نظرات 1 تا 30
جستجو در وبلاگ
درباره من
تو که باشی
همه چیز آنقدر خوب است
که اصلا زمان را از دست میدهم
یکهو به خودم می آیم و میبینم
به چشمانت خیره شده ام و لبخند میزنم!
تو که باشی
اصلا دنیای من رنگ دیگری دارد!
آسمانم هم رنگ چشمانت میشود
و خورشید را میتوانم لا به لای
موهای طلایی رنگ ات پیدا کنم!
تو که باشی
اصلا هیچ غصه ای
جرات وارد شدن به زندگی ام را ندارد!
من با تو خوب ترین حالی را دارم
که یک آدمیزاد میتواند داشته باشد!

ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

  • کل بازدید:
  • بازدید امروز :
  • یازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل مطالب :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :




  • استفاده از مطالب کدامیک برای شما راحتتره ؟